دغدغه های یک اهل فرهنگ

آخرین نظرات

آتشفشان ایثار-به یاد بزرگمرد ایثار شهید چمران

موازی با خیابان "اسعدالاسعد" خیابان کوچکی است بنام "شارع خلیل" که همچون "اسعدالاسعد" هدف تیراندازی کتائبی بود و هر جنبنده ای در آن هدف گلوله قرار می گرفت. من در کنار این خیابان، پشت دیواری بلند ایستاده بودم و دزدانه از کنار دیوار به "عین الرمانه" نگاه می کردم و کمین گاه های آنها را بررسی می نمودم. خیابان ساکت بود، پرنده ای پر نمی زد-حتی صدای گلوله ها نیز خاموش شده بود-سکوتی وحشتناک تر از مرگ سایه گسترده بود...و من در دنیایی از بهت و حیرت و ناامیدی سیر می کردم...

آن طرف خیابان ، در فاصله 10 متری من خانه ای بود که بچه ای دو یا سه ساله در آن بازی می کرد. در خانه باز بود و یکباره بچه به میان خیابان کوچک دوید...

بدون اراده فریادی ضجه وار و رعدآسا که تا آن زمان نظیرش را از خود نشنیده بودم، از اعماق سینه ام به آسمان بلند شد...نمی دانم چه گفتم؟ و چه حالتی به من دست داد؟ و انفجار ضجه ام چه آتشفشانی بر انگیخت؟...اما فورا مادری جوان و مضطرب جیغی زد و با موی ژولیده و پای برهنه به میان خیابان دوید...هنوز دستش به کودک نرسیده بود که صدای تیری بلند شد و بر سینه پرمهرش نشست! چرخی زد و با ضجه ای دردناک بر زمین غلطید. دستی به سینه گذاشت. از میان انگشتانش خون فواره میزد. دست دیگرش را به سوی بچه اش دراز کرده بودو می گفت: "آه فرزندم! آه فرزندم!"

من دیگر نتوانستم تحمل کنم، جای درنگ نبود. خطر مرگ و ترس از خطر ، دیگر جایی از اعراب نداشت، با سرعت برق خود را به وسط خیابان رساندم و با یک حرکت بچه را بلند کردم و با یک خیز دیگر خود را در طرف دیگر خیابان به داخل خانه کشاندم...گلوله می بارید و مسلما تیراندازان ماهر کتائبی منتظر این لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات تا از میان گلوله ها کدام یک ما را به خاک بیندازد...

وارد خانه شدم، بچه زیر بازویم دست و پا می زد، به سمت مادر توجه کردم، دیدم هنوز دستش به طرف فرزندش دراز است و دیدگانش نگران ماست! وقتی از سلامتی ما اطمینان یافت آهی دردناک کشید و سرش را بر زمین گذاشت و دستش نیز بر زمین افتاد...بچه را در گوشه ای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات مادر به مهلکه بیندازم..تمام این حوادث یکی دو ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی آنقدر مخوف و ضجه آور بود که تا اعماق استخوانم نفوذ کرد...

در این هنگام دوستان رزمنده ام نیز فرا رسیده بودند و بی محابا از هر گوشه ای رگبار گلوله را همچون باران به سمت "عین الرمانه" سرازیر کردند و پرده ای از گلوله برای حمایت ما بوجود آوردند. در این موقع به وسط خیابان رسیده بودم و رزمنده ای دیگر نیز کمک کرد و در مدتی کمتر از یک ثانیه مادر را به خانه کشاندیم...بچه خود را به آغوش مادر انداخت، مادر آهی کشید و بچه را به سینه سوراخ شده خود فشرد. بچه گریه می کرد و از گوشه چشم مادر قطره اشک سرازیر شده بود...اشک سرور، اشک شکر برای نجات فرزندش...

اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خسته اش به سمت گوشه ای خشک گردید. آری مادر جان داده بود و بچه هنوز می گریست. زنها و بچه های همسایه جمع شده بودند، شیون می کردند، فریاد می زدند، می آمدند و می رفتند، شلوغ شده بود...

اما من در دنیایی دیگر سیر می کردم، به دور از مردم، به دور از سر و صدا و به دور از معرکه جنگ، به این کودک خیره شده بودم، کودکی که جنایت کرده بود! و چه جنایتی! مادرش را به کشتن داده بود و در عین حال بی گناه بود و از صورت معصوم و چشمان اشک آلود و لبهای لرزانش پاکی و صفا و نیاز به مادر خوانده می شد...

به صورت این مادر فداکار نگاه می کردم که دستش بر روی سینه اش و پنجه هایش در میان خون خشک شده بود. گوشه چشمانش هنوز اشک آلود بود و از گوشه لبش لبخند آرامش و آسایش خوانده می شد.

لبنان-ژانویه 1967


  • محسن روزبه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی